![]() |
![]() |
|
|
ایستاده ام بر ناکجا آبادی پاک تر از خیال تو، کجایی! برخیز صدایم کن، ایستاده ام بر بامی که شبش، گرده به سنگ خارا می ساید، و روزش شانه به تبر می دهد، کجایی! ایستاده ام در شهری که خیال در آن به یغما رفته است، پیدایم کن، بر باروی قلعه ای از چشم خدا دور، ایستاده ام ، کجایی، که دلبرکان زیبایش فسرده ساق عریان می کنند، پیشانی می پوشانند! پیدایم کن ! می خواهم بگریزم از این خراب دیر بی روزن که رود خانه اش نعش کش رودان است ، و آفتابش دیگر تن کسی را گرم نمی کند.....
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 23 آذر1388ساعت 14:49 توسط لیلا ضامنی |
|
|
خالی از خودم، خالی از تو ام، خالی از خدایم، آخرین ذره های مهر را در خاکی تیره مثل بخت خواب زده چال کردم، می خواهم دیگر مهری در من نجوشد که وادارم کند در این زمانه پر کینه مهربان باشم، مهربانی جرم شده است، و مهربانان خطاکار ترین آدمیانند ...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 17 آذر1388ساعت 11:2 توسط لیلا ضامنی |
|
|
کی می تواند سیب گلوی خالی از بغض گلرخ را بگیرد، در حالی که از بهار گلرخ بی نشانه می خندد...... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 12 آذر1388ساعت 17:5 توسط لیلا ضامنی |
|
|
تهی نشو از کان خویش ای به بر نشسته در سرما، جوهرفروشان که بازار را به ننگ رنگ می گیرند، خود می فریبند، نه جلوه می کنند، گیرم که قلب نه، هستی تو تسخیر می کنند، تو خود باش، عارت نیاید از بی رنگی.......
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 9 آذر1388ساعت 12:35 توسط لیلا ضامنی |
|
|
حالم به هم می خورد از این بازی معما گونه تو خالی، می بینم چگونه تهی مایگان کم خرد، آفتاب به چراغ می فروشند، حراج چه بگویم، چوب بهانه به آبروی دیگران می زنند، نام می خرند، به نرخ روز، تو گویی تو را مسحور می کنند با دروغ.....
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 25 آبان1388ساعت 17:51 توسط لیلا ضامنی |
|
|
ای فرازهای تهی،
ای فراز های سخت، پند نگرفتید از عصیان پدری، درنگی کنید بر پشت پلک شب، شمع های نیم سوخته مانده را روشن کنید، هوا دلواپس است، آفتاب می خواهد..... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 20 آبان1388ساعت 14:4 توسط لیلا ضامنی |
|
|
بر این خراب آواز بی صدا، در خیال پریدخت بهار بی امید رفته است، تابستان سوار بر بال کلاغ جامه دریده آواز می خواند، و خزان هزار رنگ در افسون طفلی جوانه می زند، و زمستان به شکر جوانه ای بهار شرمگین را روسفید می کند......... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 14 آبان1388ساعت 11:56 توسط لیلا ضامنی |
|
|
خزان زده باغم را، دلم را یأس برده است، هوشیاری جوانه های باغ را میوه گس سیاهی به تاراج می دهد، کدام نسیم، کدام باد، این مستجیر درد را نشاط می دهد، آفتاب را بگو با ماه تبانی نکند، کمی اکسیر زندگی هم به این غمکده قرض دهد..........
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 27 مهر1388ساعت 17:1 توسط لیلا ضامنی |
|
|
بیدار باش خواب زده! تیرگی گله ندارد، تمام می شود.......... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 23 مهر1388ساعت 8:3 توسط لیلا ضامنی |
|
|
ای درد، ای درد مشترک، ای نایافتنی ترین برای ما، کنون که می شنوی پچ پچ باد را خزان شرمسار را بگو روی برگرداند ریه های مسموم شهر بهاری می خواهد از جنس رهایی............
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 11 مهر1388ساعت 12:44 توسط لیلا ضامنی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
|
RSS
|