تبليغاتX
قاصدک
 

چنان در خانه ام به گروگان رفته ام،

که دیگر به جبر و احتمال هم ایمان ندارم،

کاش زبان اشاره چشمانت گنگ نبود،

و من ته آن جام خالی،

که هنوز در کشش بی ربطی مرا به خود می خواند،

مهری  می یافتم!؟!

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 اردیبهشت1391ساعت 17:55  توسط لیلا ضامنی | 
 

 می هراسد تنهایی ام از سکوت نفس هایم،

آن هنگام که پلک هایم برهم،

در ظلمات خویش،

آخرین تصویر مانده از تو را مرور می کند!

تنم بسان  مجسمه سنگی،

 در امتداد سکون این شهر خالی از آدم، 

نوازش دستانی را می طلبد

که پای فواره هستی،

سر به آسمان داشت!؟! 

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 اردیبهشت1391ساعت 14:53  توسط لیلا ضامنی | 
 

پریشان بادا

چرا گیسوان اندیشه ام را،

به ته مانده های یادی آشفته می کنی؟!؟

غارتگرا

چرا ستارگان شب من،

میان دست های بخشنده تو بیتوته نمی کنند؟!؟

پاور چین، پاورچین به احساسم نزدیک می شود

مرگ،

و من از این بیم دارم

که دیگر پنجره چشمانم

به این خام  خیال باز نشود!!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 اردیبهشت1391ساعت 17:0  توسط لیلا ضامنی | 
 

به شک بود،

یقینم

که آزارت دهم،

که می آزاری!؟!

 باز بود راه،

 که دوست گیرمت،

اما حباب بودی،

 در سایه ای غلیظ  به رنگ شب!

 و شک در درون من،

 چون  نطفه ای رو به رشد،

 اعتماد می خورد،

و تو بر آشفته مرد با حلقه های خالی دود

میان انگشتان،

آرزوهای زنی را را می بلعیدی

که می خواست،

 در قاب پنجره نگاهی بیدار شود

که هرگز تن به رذالت خواب نسپارد!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 فروردین1391ساعت 14:58  توسط لیلا ضامنی | 
 

نگاه می کنم به پیش رو،

بی آنکه پشت را صدا کنم،

می بینمش در آیینه ای زنگاری

 بسان هرزه ای شوخ،

که مردانگی اش را تنها میان رکیک ترین کلمات حواله می کند

به جماعت نسوان،

تا بی هنری اش را باور کنند،

بی آنکه بداند زهر کلامش چنان سمی است،

که نرینگان هم مسموم،

از  این بیهودگی کلام روی بر می گردانند!؟!

 

+ نوشته شده در  شنبه 19 فروردین1391ساعت 17:22  توسط لیلا ضامنی | 
 

بارم به این بغض بسته است،

و دلم به تو که هیچ وقت نبودی،

نیستی

 و نخواهی آمد تنگ،

بسان بازوان سختی که تمام هستی ات را در خود  می فشارد،

گلویم،

 راه بر این کلمات خالی  بسته است،

و مغزم از رژه بی خود این لشکر پیاده،

ویروس زده فرمت می خواهد،

کجایی که به بغض نشسته حرمتم،

و چشمانم به نیامدنت تنگ می بارد،

بر کدام شکل هندسی

مماس شدی؟

که پرگار عمر من ردت را خط نمی کشد!؟!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 اسفند1390ساعت 17:6  توسط لیلا ضامنی | 
 

پس فرستاده دلم،

بی اعتبار دستانی،

که سر سپرده بود به بودنی دروغ،

آه، چه تو زرد بودی،

ای یقین!

وقتی خالی از من،

خالی از خدا،

روسری ام را به اجابت یک دعا،

به نیمه شبی در سجده ای گنگ

گره می زدی،

وقتی که خدا بیدار شده بود،

 و مرا به یک بوته  خالی از برگ به امانت سپرده بود!

خوشه های خشم پدرم

آغوش زمین را خریده بود!

و  دستان من به اجابت یک مدعا

تو را به بدی هایت بخشیده بود؟!؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 اسفند1390ساعت 11:52  توسط لیلا ضامنی | 
 

همه چیز به رنگ زرد است،

تا کی؟

 نمی دانم ،

 انگار این خزان بی بهار دست بر نمی دارد،

بر این طالع نحس،

 رود می کشد،

دریا خشک می کند،

 بی رود تر از رود،

بی رنگ تر از دریا خشک شده است،

میان این پاییز افسون زده،

خواب زده،

 با برگ هایی که هنوز رگه های سبزی میان سرسپردگی اش  دارد،

بهار را طلب می کند،

وه چه خیال باطلی دارد،

خسته تنی که تن پوش تنهایی اش حجم زردی است،

به عمق تمام فصل های پائیزی اش!

(حال من و مریم)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 اسفند1390ساعت 15:20  توسط لیلا ضامنی | 
 

دایره ای شده ام که  می چرخد،

 به خود می رسد،

تقلا می کند،

تا این دور باطل را دور بزند،

به خود می رسد،

تو به من بگو!

 می شود!

تقدیر را دور زد؟!؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 بهمن1390ساعت 14:0  توسط لیلا ضامنی | 
 

میان دلهره هایم گمشدی،

آنگاه که به دنبال واژه بودم،

تا داغی آخرین نفس هایت را

لابه لای دلتنگی هایم به یاد بسپارم!

 ******

به  گریه ام خندیدی،

وقتی بین این همه راه،

تنها به این بی راهه ی لعنتی می کشانیم!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 بهمن1390ساعت 16:38  توسط لیلا ضامنی |